پست‌ها

صدای خاک

صدای خاک

<p>سلام... من شکوفه‌ام و شما دارید به *صدای خاک* گوش می‌دید...</p><p><br></p><p>خاک... چیزی که هر روز زیر پا می‌ذاریم... بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شیم... اما هزاران سال قصه با خودش حمل می‌کنه...</p><p><br></p><p>یادتونه آخرین بار کی دستتون رو توی خاک فرو کردید؟</p><p><br></p><p>```برای من، اولین بار وقتی بود که گل سفال زیر انگشتام نشست ...&nbsp;</p><p>خنک بود... نرم بود... و در عین حال محکم... انگار یه موجود زنده داشت با من نفس می‌کشید...&nbsp;</p><p><br></p><p>اون لحظه فهمیدم خاک فقط دونه‌های بی‌جان نیست...&nbsp;</p><p>خاک حافظه‌ی زمین بود؛ از کوه‌هایی که خرد شدن... از بارون‌هایی که باریدن... از برگ‌هایی که پوسیدن...&nbsp;</p><p>هر ذره‌ش یه قصه‌ست... قصه‌ای طولانی‌تر از هر کتابی که خوندم...&nbsp;</p><p><br></p><p>ما هم شبیه خاکیم... از تکه‌تکه‌ی تجربه‌هامون ساخته شدیم...&nbsp;</p><p>شکست‌هامون... شادی‌هامون... دلتنگی‌ها و امید‌هامون... همه‌ش توی وجودمون رسوب کرده...&nbsp;</p><p>همون‌طور که رودها، کوه‌ها رو شکل می‌دن... زندگی هم ما رو می‌سازه...&nbsp;</p><p><br></p><p>وقتی با خاک کار می‌کنم... حس می‌کنم دارم بخشی از خودم رو شکل می‌دم...&nbsp;</p><p>هر ظرف... هر کوزه... یه تکه از وجودمه...&nbsp;</p><p>و بعد یادم می‌افته... خاک انعطاف داره...&nbsp;</p><p>می‌تونی بهش فرم بدی، ولی همیشه رگه‌هایی از خودش رو نگه می‌داره ...&nbsp;</p><p>درست مثل زندگی... هرقدر تلاش کنیم... یه نیروی نامرئی ما رو به اصل‌مون برمی‌گردونه...&nbsp;</p><p><br></p><p>پس دفعه‌ی بعد که به خاک نگاه می‌کنید—روی برگای باغچه... کنار کفش‌هاتون... یا حتی توی ترک‌های دیوار قدیمی—&nbsp;</p><p>یادتون باشه: این خاک زنده‌ست...&nbsp;</p><p>این خاک قصه‌گوئه...&nbsp;</p><p>و شاید فقط منتظره کسی دوباره صداش رو بشنوه...&nbsp;</p><p><br></p><p>این اولین قصه‌ی ما بود...&nbsp;</p><p>قصه‌ی خاکی که جان دارد...&nbsp;</p><p>مرسی که با من همراه شدید... من شکوفه‌ام و اینجا صدای خاکه...&nbsp;</p><p><br></p>

0

1404/10/24