صدای خاک

0


صدای خاک

منتشر شده در 1404/10/24

سلام... من شکوفه‌ام و شما دارید به *صدای خاک* گوش می‌دید...


خاک... چیزی که هر روز زیر پا می‌ذاریم... بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شیم... اما هزاران سال قصه با خودش حمل می‌کنه...


یادتونه آخرین بار کی دستتون رو توی خاک فرو کردید؟


```برای من، اولین بار وقتی بود که گل سفال زیر انگشتام نشست ... 

خنک بود... نرم بود... و در عین حال محکم... انگار یه موجود زنده داشت با من نفس می‌کشید... 


اون لحظه فهمیدم خاک فقط دونه‌های بی‌جان نیست... 

خاک حافظه‌ی زمین بود؛ از کوه‌هایی که خرد شدن... از بارون‌هایی که باریدن... از برگ‌هایی که پوسیدن... 

هر ذره‌ش یه قصه‌ست... قصه‌ای طولانی‌تر از هر کتابی که خوندم... 


ما هم شبیه خاکیم... از تکه‌تکه‌ی تجربه‌هامون ساخته شدیم... 

شکست‌هامون... شادی‌هامون... دلتنگی‌ها و امید‌هامون... همه‌ش توی وجودمون رسوب کرده... 

همون‌طور که رودها، کوه‌ها رو شکل می‌دن... زندگی هم ما رو می‌سازه... 


وقتی با خاک کار می‌کنم... حس می‌کنم دارم بخشی از خودم رو شکل می‌دم... 

هر ظرف... هر کوزه... یه تکه از وجودمه... 

و بعد یادم می‌افته... خاک انعطاف داره... 

می‌تونی بهش فرم بدی، ولی همیشه رگه‌هایی از خودش رو نگه می‌داره ... 

درست مثل زندگی... هرقدر تلاش کنیم... یه نیروی نامرئی ما رو به اصل‌مون برمی‌گردونه... 


پس دفعه‌ی بعد که به خاک نگاه می‌کنید—روی برگای باغچه... کنار کفش‌هاتون... یا حتی توی ترک‌های دیوار قدیمی— 

یادتون باشه: این خاک زنده‌ست... 

این خاک قصه‌گوئه... 

و شاید فقط منتظره کسی دوباره صداش رو بشنوه... 


این اولین قصه‌ی ما بود... 

قصه‌ی خاکی که جان دارد... 

مرسی که با من همراه شدید... من شکوفه‌ام و اینجا صدای خاکه... 


#خاک #سرامیک #سفال #هنر